غم شاعر

شعرها جرم خوشایند قلم هــــــــــــــــای منند
گویی عمری است که اشعــــار،اهورای منند
ترسم این است حــــــــــروف سخنم نم بکشند
اعتصاب از کلماتی است که رســـــوای منند
کلماتی که نسنجیده به شعـــــــــــــــرم زده ام
دلشان خون که چرا مایه ی ابقــــــــــای منند
ترسم این است که شورش بکنند وهـمه عمر
عارشان آید از آن روی که دنیــــــــــای منند
که چرا حرمتشان می شکند،چــــــون همگی
جزئی از خاطره ی بی ســـر و بی پای منند
شهری ام ،مشکل این تازه قوافی است همین
این که تضمین من و شهــــــرت فردای منند
می روم گم شـــــــــــوم و کاش نرنجند زمن
که اسیــــــــــــر غزل آخر یلـــــــــــدای منند
با وجود کلمـــــــــات است اگر دیــــــده شده
مردم شهرنشیـــــن واله و شیــــــــــدای منند
می دهم حق به تمـــــام کلمــــــــــات عصبی
مردم انگار فقط در پی امضـــــــــــــای منند
سوت و هورا و کف وجیغ فقط دلخوشی اند
ترس دارم نکند باعث اغــــــــــــــــوای منند
شهرت شهری شعرم نه خوشاینــد من است
نه که اینها به خدا مایه ی ارضــــــــای منند

/ 3 نظر / 13 بازدید
تارا

سلام بانو خواهر آمدم غريب نوازي خواهر لينكيدمت يا عشق

حمید.رمزی

سلام به شما[گل] خیلی شعرای قشنگیه واقعا قشنگه بهتون تبریک میگم موفق و پیروز باشید یا عشق

مهدی رزم پور

آنان که واله و شیدای کلام شیرین شما نشده اند افتخار آشنایی با قلم توانای شما را نداشته اند [گل][گل][گل]