بی نام

باغ در دست علفهــــــــــــای مصیبت زده است
شهر،زخمـــــــی زجراحات شریعـت زده است
استخـــــــــوان می تـــــرکانند ملخهــــــــای گناه
دلمان را نرسیــــــــــــــدن به حقیقت زده اســت
معصیت می چکد از چشــــــــــم گنــه کار همه
خوب،شیطان به خودش رنگ هویت زده است
طاقت حرف خدا نیست، فقط ایـــــــــــــن دل ما
ظاهــــــــــراً دست به دامــان مشیـت زده است
عصمت شرقی مان چـند صباحـی است عجیب
پای در کوچـــــــــه ی بــی راه منیت زده است
کاش یک جمعه بگــــویند که آن صاحب عصر
عاقبت ،دست به آغازعــــــــــــزیمت زده است

/ 1 نظر / 14 بازدید
حمید رمزی

سلام خواهر گلم[گل] خیلی قشنگه، خیلی از رابطه ی تو با خدا و امام زمان(عج) که باعث شده این شعر قشنگ رو بنویسی لذت بردم واقعا قشنگه فقط چرا بی نام؟ اسم زیبای امام عصر رو بذار، فکر میکنم این نام جلوه ی تازه ای به شعر بده اگه دلیلی برای انتخاب اسم شعرت داری برام بگو ممنون امیدوارم همیشه سبز باشی به قول خواهرم یا عشق