پسمانده های یک ذهن غارت شده


منوی وبلاگ

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
()

آرشیو
دی ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧


لینک دوستان
خاطرات یک خیال متروک
طاعون زدگی (خواهر بانو)
کرگدن
انار
مثل خدا
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

شاعرم هنوز..........................

با احتساب این دو سه خط شاعرم هنوز

اینگونه چشم بر قلم عاجزم ندوز

این شمع تا دقیقه ی آخر نشسته است

 پای ردیف و قافیه هایم شبانه روز

لایق نبوده ام بنشینی کنار من

بانوی سبک و قالب و ارایه و عروض

چیزی سرم نمیشود از شاعری ببخش

باشد برو به پای اراجیف من نسوز

 

...



طهران

تهران و برجهای کج و بد سلیقه اش
دود و دم است در نفس هر دقیقه اش
اینجا نه جای من و نه آن مرد خسته که
وارفته است در قلم و رنگ ولیقه اش

حتی نه جای لکه ی ابر پر از بهار
تهرا ن گذاشته است فقط در مضیقه اش
یک پیرمرد مینگرد عصر خسته را
در ساعت نهفته ی جیب جلیقه اش
شاید یکی هوای مرا کرده است وحیف
دل بسته است بر دل قاب عتیقه اش
اینجا پر از شلوغی مشهور پایتخت
دستی گذاشت رهگذری بر شقیقه اش
تهران و طای دسته بلندش کجا؟کجاست؟
باید که پس بگیرد از اینجا وثیقه اش

 

...



....

مردمان این روزها حرف مزخـرف می زنند
روی قوطی هایشان تاریخ مـصرف می زنند
در همایش هایشان از صبـــح تا شب بی هوا
روی پا می ایستنــــد و مال هم کف می زنند
هیچ یک فکر من و ما نیستند و یکســــــــره
روی خود برچسب انسانی موظف مـی زنند
تا بخواهی مــــردمان بی عمل حالا فقــــــط
چار دیواری ســـــرتاســـــر مسقف می زنند
وقت مرگت پا دهد، نامـــــردمان خط خطی
جای حمد و سوره ی تکویرهم دف می زنند
بعد هم در وصف خوبیهای بعـــد از مردنت
حرفهای ساده و بعضـــــــــاً مکلف می زنند
ما به زهر کفر می میـــریم و اینها هی فقـط
روی قوطی هایشان تاریخ مصرف می زنند

...



خواب طولانی

ساعت دو است،من مثلا خــواب رفته ام

دیروز پیش دکتر اعصــــــــــــــــاب رفته ام

قرص و دوا و نسخه و کپسول،مضجک است

یک ، دو ، و تا شـــماره ی پرتاب رفته ام

ساعت فرار می کند از وقت قرص تلخ

با قرصـــــــــــــهای تلخ ، فقط آب رفته ام

من چشم و گوش بسته ترین ماهی ام که زود

با پیچ و تاب طعمه ی قــــــــــلاب رفته ام

چیزی نمانده فاجعه بالا بیاورم

حالا که تا تشنج اعصــــــــــــــاب رفته ام

یونس نبود طعمه و من کور خوانده ام

افسوس ناشیانه و بیتـــــــــــــاب رفته ام

گاهی شبیه گوشه ی شلوار پیرمرد

شاید مچاله در کش جـــــــــوراب رفته ام

گاهی به اشتباه برای حراج ماه

در لابه لای جعبه ی اسبـــــــــاب رفته ام

من لقمه کرده ام بدنم را برای مرگ

با دستهای حــــــــــادثه ، در قاب رفته ام

من را شبیه یک ورق از شمس تا کنید

یادم کنید حال که در خــــــــــواب رفته ام

 

...



تنها

بیرون ز نقشـــــه ی غلط نابــــــــرادران
یوسف بزرگ می شود و غصه می خورد
این لکه های خون و همین پاره پیـــرهن
تقصیر گرگ می شود و غصه می خورد

...



بی نام

باغ در دست علفهــــــــــــای مصیبت زده است
شهر،زخمـــــــی زجراحات شریعـت زده است
استخـــــــــوان می تـــــرکانند ملخهــــــــای گناه
دلمان را نرسیــــــــــــــدن به حقیقت زده اســت
معصیت می چکد از چشــــــــــم گنــه کار همه
خوب،شیطان به خودش رنگ هویت زده است
طاقت حرف خدا نیست، فقط ایـــــــــــــن دل ما
ظاهــــــــــراً دست به دامــان مشیـت زده است
عصمت شرقی مان چـند صباحـی است عجیب
پای در کوچـــــــــه ی بــی راه منیت زده است
کاش یک جمعه بگــــویند که آن صاحب عصر
عاقبت ،دست به آغازعــــــــــــزیمت زده است
...



غم شاعر

شعرها جرم خوشایند قلم هــــــــــــــــای منند
گویی عمری است که اشعــــار،اهورای منند
ترسم این است حــــــــــروف سخنم نم بکشند
اعتصاب از کلماتی است که رســـــوای منند
کلماتی که نسنجیده به شعـــــــــــــــرم زده ام
دلشان خون که چرا مایه ی ابقــــــــــای منند
ترسم این است که شورش بکنند وهـمه عمر
عارشان آید از آن روی که دنیــــــــــای منند
که چرا حرمتشان می شکند،چــــــون همگی
جزئی از خاطره ی بی ســـر و بی پای منند
شهری ام ،مشکل این تازه قوافی است همین
این که تضمین من و شهــــــرت فردای منند
می روم گم شـــــــــــوم و کاش نرنجند زمن
که اسیــــــــــــر غزل آخر یلـــــــــــدای منند
با وجود کلمـــــــــات است اگر دیــــــده شده
مردم شهرنشیـــــن واله و شیــــــــــدای منند
می دهم حق به تمـــــام کلمــــــــــات عصبی
مردم انگار فقط در پی امضـــــــــــــای منند
سوت و هورا و کف وجیغ فقط دلخوشی اند
ترس دارم نکند باعث اغــــــــــــــــوای منند
شهرت شهری شعرم نه خوشاینــد من است
نه که اینها به خدا مایه ی ارضــــــــای منند ...



این یک اقتباس تازه نیست

فرصت عاشق شـــــــــــــدن را داشت اما پا نداد
دل به تکراری شـــــــــــــدن های غـــم دنیا نداد
زندگی را،مرگ را با هم طلب کرد از خــــــــدا
این دو را اما خـــــــــــــــدا آخر به او یکجا نداد
زندگی او را ندار از دار دنیـــــــــــــا کرده بود
خسته شـــــــــد از مرگ،از دلشـوره،اما وا نداد
ازهمان سی سالگی فوری صدایش خش گرفت
بر علامتهای پیـــــــــــــــــــری او محل اما نداد
پیر می شد زود،بی عاشق شــــــدن یا شاعری
ظاهراً دنیـــــــــــــا به این بیچاره دیگر جا نداد
با تنفسهای آخــــــــر هی سبک سنگین که کرد
دید دنیـــــــــــــــــــا یادگاری جز بلا او را نداد
داشت از افکار کفرآمیـــــــــــز پر می شد ولی
گوش بر افکار این نا ذهن نـــــــــــــــازیبا نداد
مرگ روزی می رسد این اقتباسی تازه نیست
دلخوشی ها را خدا بر هیچ کس تنـــــــــها نداد

...